السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
239
سيره معصومان ( فارسي )
نمىداد كه على را از پس خود در مدينه وانهد اما به پيامبر فهماند كه مصلحت آن است كه على را جانشين خود گرداند و او را در دار الهجرة باقى گذارد . دكتر هيكل در اينجا تنها به ذكر اين سخن اكتفا كرده است كه پيغمبر ( ص ) على بن ابى طالب را بر خاندان خويش به جانشينى خود گمارد و به وى فرمود كه در ميان آنها بماند . رسول خدا ( ص ) به هر طايفه انصار و به هر قبيلهء عرب فرمان داد كه لوا يا رايتى برگيرد و در روز پنج شنبه كه حركت در اين روز را دوست مىداشت ، از مدينه خارج شد . آن حضرت با سى هزار نفر و ده هزار اسب راهى شد تا به تبوك رسيد . عبد اللّه بن ابى سلول ، با همپيمانان يهودى و منافق خود در ثنية الوداع اردو زده بود . ابن سعد و ابن هشام و ديگر سيرهنويسان گفتهاند : گفته مىشد كه اردوى آن حضرت كمتر از دو اردو نبود و چون حركت كرد عبد اللّه بن ابى و همراهانش از حركت خوددارى ورزيدند . نگارنده : اين مطلب را پيش از اين از شيخ مفيد نقل كرديم كه گفته بود : اكثر مسلمانان از همراهى رسول خدا ( ص ) خوددارى ورزيدند . ابن هشام و طبرى گويند : عدهاى از پيوستن به آن حضرت امتناع كردند تا جايى كه گفته شد ابو ذر نيز بازماند . شتر ابو ذر در آمدن كندى مىكرد . ابو ذر شترش را به باد نكوهش گرفت و چون ديد در رفتن كندى مىكند ، اثاثيهاش را برداشت و بر دوش خود افكند و در پى رسول خدا ( ص ) پياده به راه افتاد . رسول خدا ( ص ) در يكى از منازل فرود آمد . يكى از مسلمانان نگريست و گفت : اين مرد تنها از راه مىرسد . پيغمبر فرمود : ابو ذر باشد . چون نيك نگريستند گفتند : او ابو ذر است . پيغمبر ( ص ) فرمود : خدا ابو ذر را بيامرزد ، تنها مىرود و تنها مىميرد و تنها برانگيخته مىشود . گروهى از منافقان با رسول خدا ( ص ) كه رو به تبوك مىرفت ، راه مىپيمودند . يكى از آنها به ديگرى گفت : آيا خيال مىكنيد كه جنگ با بنى اصفر مثل جنگ با ديگران است ! به خدا گويى شما را مىبينم كه فردا در بند افتادهايد ! مقصود او از اين گفته آن بود كه شايعهپراكنى كند و مؤمنان را بترساند . رسول خدا ( ص ) به عمار فرمود : پيش منافقان برو و دربارهء آن چه گفتهاند از آنها بازخواست كن . اگر منكر شدند بگو چرا شما چنين و چنان گفتيد . منافقان پيش رسول خدا ( ص ) آمده زبان به عذر گشودند و برخى از آنها گفتند : ما فقط داشتيم شوخى مىكرديم . و دربارهء آنها اين آيه فرود آمد : « وَ لَئِن سَأَلْتَهُم لَيَقُولُن إِنَّما كُنَّا نَخُوض وَ نَلْعَب . . . » « 260 » چون رسول خدا ( ص ) به تبوك رسيد ، يحنّه پسر رؤبه بزرگ « ايلة » نزد آن حضرت آمد و با رسول خدا ( ص ) مصالحه كرد و بدان حضرت جزيه داد . مردم جرباء و اذرح نيز خدمت آن حضرت
--> ( 260 ) توبه / 65 ؛ « و اگر از ايشان بپرسى ( كه چرا چنين سخنى گفتيد ) پاسخ دهند كه ما مزاح و شوخى مىكرديم . . . »